گه گاه به سرفه می افتم...یا چشم های بسته اشــــک نیلوفر ها را می بینم
برگه ای در زیر پایم از خــــط خطـــی های تو
شاید فقط هنـــگام کشیدن این نقـــاشـــی 5 ســـال داشتی
پـــوستر های خاـــک خـــرده ی بـــت من ...هاه چه خاطـــره انگیز است
در بغلم لنـــگه ای آل اســـتار کـــهنه
چقدر دوستـــش دارم...یـــادت می آید؟؟؟
وقتی مرا خـــریدی آل اســـتار هایم بـــراقم کمتر از موـــهای تـــاب دارم جذبـــت نکرد
من با این کفـــش ها بلد نبودم برقصـــم
چه عاشـــقانه دست هایت دور کمـــرم حلقه می شد و لب هایت بر روی گردنـــم جا خوش می کردند
هنوز حســـم نمرده است...هنوز هم بوی عشـــق از لای دیـــوار های اتاق را می شـــنوم
و من هرگز از یاد نخواهـــم برد زمانی که کفـــش های روبـــان دار صـــورتی را برایـــم خریدی
شاید وقتی دیدی آل استـــار هایم پـــاره شده این فکر به ســـرت افتاده
و من مثل بچه ها که برای اب نباتـــشان گریـــه می کنند برای کفـــش هایم گریـــه کردم
دست در دست دوشیـــزه با کفـــش های صـــورتی...همان موقع که صدای گرامـــافون های های گریه
ام رامی بلعید
من چه بچـــگانه قهر کردم او چه رنـــدانه همه چیز را جـــدی گرفت
یک پیک ...دو پیک...مســـت شدن هایت با دوشیزه
یک پک...دو پک...ابـــر های غلیظ ســـیگار
خنده ی تو...خنده ی او...ســـرازیر شدن اشـــک از چشـــم های من
شاید خبر نداشتی همان موقع که ســـرت بر روی سینـــه ی او بود چگونه قلـــب من فرو ریخت
یـــک شـــب..دو شـــب...من هنوز به نشستن پشـــت پنجـــره ی انبـــاری خـــو نگرفته ام
یک لـــب...دو لـــب...لـــب هایم ولی هیچگـــاه دیگر با هم نخنـــدیدند
یک چشـــم...دو چشـــم اما دیگر هیچـــگاه چـــهره ات را ندیدم
یک اخـــم...دو اخـــم اما دیگر هیچگاه لـــب هایت اخـــم هایم را باز نکرد
یه گـــوش...دو گـــوش...دیگر صـــدایت نمی آید
یک لنگه..دو لنگه...تنـــها آل اســـتار هایم جفـــت مانده اند
یک ســـال..دو ســـال...راستی؟
چند ســـال است که پشـــت این پنجـــره خـــاک می خـــورم؟





بعضی ها میگویند دنیا در برابر اتش به پایان میرسد...بعضی ها میگویند در برابر یخ...با طعمی که من از شورو شوق چشیده ام با ان هایی که اتش را ترجیح میدهند موافقم...اما اگر بنا باشد دوباره فرو بریزد فکر میکنم به اندازه ی کافی نفرت را میشناسم که بگویم یخ برای نابودی یک دنیا کافیست و کفایت میکند...