گردو غبـــار روی پلـــک هایم مانــــع از دید شفاف چشـــم هایم می شوند

گه گاه به سرفه می افتم...یا چشم های بسته اشــــک نیلوفر ها را می بینم

برگه ای در زیر پایم از خــــط خطـــی های تو

شاید فقط هنـــگام کشیدن این نقـــاشـــی 5 ســـال داشتی

پـــوستر های خاـــک خـــرده ی بـــت من ...هاه چه خاطـــره انگیز است

در بغلم لنـــگه ای آل اســـتار کـــهنه

چقدر دوستـــش دارم...یـــادت می آید؟؟؟

وقتی مرا خـــریدی آل اســـتار هایم بـــراقم کمتر از موـــهای تـــاب دارم جذبـــت نکرد

من با این کفـــش ها بلد نبودم برقصـــم

چه عاشـــقانه دست هایت دور کمـــرم حلقه می شد و لب هایت بر روی گردنـــم جا خوش می کردند

هنوز حســـم نمرده است...هنوز هم بوی عشـــق از لای دیـــوار های اتاق را می شـــنوم

و من هرگز از یاد نخواهـــم برد زمانی که کفـــش های روبـــان دار صـــورتی را برایـــم خریدی

شاید وقتی دیدی آل استـــار هایم پـــاره شده این فکر به ســـرت افتاده

و من مثل بچه ها که برای اب نباتـــشان گریـــه می کنند برای کفـــش هایم گریـــه کردم

دست در دست دوشیـــزه با کفـــش های صـــورتی...همان موقع که صدای گرامـــافون های های گریه

ام رامی بلعید

من چه بچـــگانه قهر کردم او چه رنـــدانه همه چیز را جـــدی گرفت

یک پیک ...دو پیک...مســـت شدن هایت با دوشیزه

یک پک...دو پک...ابـــر های غلیظ ســـیگار

خنده ی تو...خنده ی او...ســـرازیر شدن اشـــک از چشـــم های من

شاید خبر نداشتی همان موقع که ســـرت بر روی سینـــه ی او بود چگونه قلـــب من فرو ریخت

یـــک شـــب..دو شـــب...من هنوز به نشستن پشـــت پنجـــره ی انبـــاری خـــو نگرفته ام

یک لـــب...دو لـــب...لـــب هایم ولی هیچگـــاه دیگر با هم نخنـــدیدند

یک چشـــم...دو چشـــم اما دیگر هیچـــگاه چـــهره ات را ندیدم

یک اخـــم...دو اخـــم اما دیگر هیچگاه لـــب هایت اخـــم هایم را باز نکرد

یه گـــوش...دو گـــوش...دیگر صـــدایت نمی آید

یک لنگه..دو لنگه...تنـــها آل اســـتار هایم جفـــت مانده اند

یک ســـال..دو ســـال...راستی؟

چند ســـال است که پشـــت این پنجـــره خـــاک می خـــورم؟


آپلود سنتر پرشین کلبه

رقـــــص تانـــــگوی من و تـــــو...شبیـــــه رقـــــاص های مشهـــــور امریکـــــایی

مســـــت کـــرده ای دستـــــت از کمـــــرم می لغزد...رقصمـــــان می شود نمایشــــی مضحـــــک

چنــد ســاعتی بیشتـــر بــاهم نخواهیـــم بـــود و بعـــد از آن من می شـــوم سینـــدرلا ی گریــز پـــا

نیم
ـــه شـــب من درخانه تنهـــا و وهمـــی که خـــانه های تاریـــک با خـــود دارنـــد

سیگ
ـــار ها را پس از دیگـــری آتـــش می زنـــم...کـــام می دهـــند امـــا کـــام نمی دهـــم

و من ب
ـــا بـــازدم نفـــس هایم اشبـــاح خیـــالی را می ســـازم و خـــود با پـــک بعدی قلبشـــان را

نشـــانه می روم

تجویـــز یک بطـــری ویســـکی برای زدن لبخنـــد ...شـــاید بشـــود ...

هن
ـــوز به کلیســـا بـــرای درخواســـت معجـــزه نرفتـــه ام!

و بعد از آن من می مــانم و آیـــنه ی شکســـته و دســـت خونـــی ام...لعنـــت

بـــاید بـــه دکـــتر بگویـــم تعـــداد زدن های کـــک را بـــالاتر بنویســـد ..شـــاید آن موقـــع دیگر

اشکـــی نداشتـــه باشـــم

تـــا دم دم هـــای صبـــح ورق زدن البـــوم هایـــمان ...یـــاد خاطـــرات عاشقـــانه و چکیـــدن قطـــره

قطـــره خـــون از قلـــب من بخاطـــر بـــاز شـــدن حفـــره ی دلتنگـــی

دیـــدن مجـــلات مـــد و فشـــن ...گـــزارش ها و اخـــبار ها...گـــذاشتن نـــوارهای موسیـــقی

بـــرای اتـــلاف وقت

فـــراری دادن کابـــوس ها بـــا آرام بخـــش ...عجیـــب اســـت من بـــاز هـــم نمی خوابـــم!!!

ف
ـــکر انتخـــاب لبـــاس برای مجـــلس بالماســـکه ی فردا شـــب

نقـــاب هـــای مخـــتلف را امتحاـــن می کنـــم...هیچکـــدوم بـــه اندازه ی زدن لبخـــند به چهـــره

ام نمیـــاید

چه خوشـــحال خواهـــم شـــد وقتـــی فـــردا با این نقـــاب هیچـــکس مـــرا نشناســـد


آپلود سنتر پرشین کلبه

روز اولــــی کــــه تــــورا هدیـــــه گرفتــــم بــــرق شــــادی در نــــگاهــــم نشســــت

تــــو بــــرایــــم یــــک اسبــــاب بــــازی سرگــــرم کننــــده بــــودی

روز دوم بــــا وجــــود اسبــــاب بازی هــــای نــــو تــــر از تــــو بــــازهــــم بــــازی بــــا تــــورا بیشتــــر

دوســــت داشتــــم

روز ســــوم هنگــــامــــی کــــه دیــــدم قسمتــــی از بــــدنت خراب شــــده اشکــــم سرازیــــر شــــد

روز چهــــارم تــــورا بــــه همــــه ی دوستــــانــــم نشــــان دادم

روز پنجــــم تــــورا با خــــودم در تخــــت خــــوابــــانــــدم

روز ششــــم از تــــو در دفتــــرچــــه خــــاطراتــــم نــــوشتــــم

روز هفتــــم هنگــــامی کــــه می خواستــــم رازی را بــــه تــــو بگویــــم پیدایــــت نکــــردم

می خواستــــم بگویــــم عشقــــت چــــون گــــلی در وجــــودم ریشــــه دوانــــده

بــــه دنبــــالت همــــه جــــا گشتــــم...بیــــرون از خــــانه به دنبالــــت دویــــدم ...بــــاران گــــرفت

کــــفش هــــای عروسکــــی ام خــــراب شد...پیراهــــن سفیــــدم کثیــــف شد...چهره ام پــــر از

وحشــــت شد...نگاهــــم به یکبــــاره خــــالی شد هنــــوز هــــم دنبالــــت می دویــــدم

چشــــمانم خیــس اشــــک شد...هنوز هم دنبالت می دویدم...قلبــــم از جــــا کنده شد...امــــا هنوز هم

دنبالــــت می دویــــدم...گلویــــم پر از بــــغض شد...صدایــــم لــــرزان شد...وجودم به یــــکباره به آتش

کشیده شد...

با ضجــــه نامــــت را فریــــاد زدم...پاهایــــم سســــت شد...

می خــــواستم بگویــــم تو دیگــــر برایــــم یــــک اسبــــاب بــــازی نیستــــی...


آپلود سنتر پرشین کلبه

باز من و تو در ساحل کنار هم هستیم

با همان بالا پریدن های من و اخم های گاه و بی گاه تو

با همان حس مسئولیت تو به من

و عشق کودکانه ی من به تو

من دیگر دختر بچه ی گذشته ها نیستم ولی هنوز هم عشقت چون پشمک برای بچه ای گولم می

زند

دست از بچگی کردن بر نخواهم داشت چون دنیای کودکی زیباتر است

وقتی با لباس خواب کوتاهم با طنازی برایت می رقصم

محبت را از نگاهت می خوانم

می دانم که دوستم داری همین هم لبخند روی لب هایم می کارد

اوایل از نگاهت که بوی محبت می داد ناشیانه هراسیدم

اما بعد به ترس بیهوده ام خندیدم

تو دوستم داری حتی بدون رنگ لب هایم بر گردنت و من دوستت دارم حتی بدون مرا عاشقانه در

آغوش کشیدنت

من نه برای تو عروسکی هستم که کهنه شوم و نه عشق تو برایم مثل بادبادکیست که باد آن را از

دستانم برهاند.


IMG4UP

وقتی با انگشتانی که لاک صورتی بر رویشتان برق می زند

ته سیگارهایت را بر می دارم و می بویم مامانم مرا دعوا می کند

اما او نمی داند من یواشکی مدام با لب های صورتی رنگم به عکس هایت بوسه می زنم

او نمی داند که من وقتی بر لبه ی جدول خیابان بپر برپر می کنم

در دلم تصور می کنم بر حاشیه قبلت قدم میزنم

وقتی با پاپیون صورتی رنگ همرنگ کفش هایم

با چشمانی تیله ای و چالی بر روی لپم وقتی عیدی ای می گیرم

دلم به سوی عروسک هدیه ای تو در خانه پر می کشد

من هزاران هزار این اسکناس های نو را با یادگاری های تو عوض نخواهم کرد

به کسی نگو اما من همیشه دزدکی یه مشت آجیل اضافی در جیبم پنهان می کنم و شب ها زیر

لاحاف به یاد تو می خورم

و امشب هم باز من مثل شب های دیگر با همان اندام صورتی ملایم با همان ربدوشامبر صورتی با

چشمانی تر در عطر نفس های تو نفس می کشم و در حالی که عروسکت را محکم بغل گرفته ام

با همان صدای کودکانه که صداقت درش موج می زند از ته دل سال نو را بهت تبریک می گویم.


آپلود سنتر پرشین کلبه

چند وقتیست با لب هایی کبود سر می کنم

سردی بو سه هایت...

کبودی لب هایم

بی شک هنگامی که نوازشم می کردی

آرام تر آرام

بی خبر از هیزم های نیمه سوخته ی احسام بودی

نوازشم کن

عاقبت کبودی های بدنم هیزم های احساس را

تا انتها خواهد سوزاند

نوازشم کن...



با زهم حوادث در روزنامه

چهره ای آشنا در میان قربانیان عشق

تیتراژ سیاه است

اما اندوه نگاه قربانی ها سیاه تر

پکی محکم به سیگارش زد

چهره ای را آشنا یافته

روزنامه را بر روی نیمکت گذاشت و رفت

پرونده مقتومه است

قاضی خود او بود...


پرستو از این دیار رفته است...

مترسک به پرستو ای دلبسته بود

چشمان براقش...پرهای خوشرنگش...آوای او دل مترسک را ربوده بود

با دستانی باز روزی را انتظار می کشید که بتواند پرستو را در آغوش گیرد

ولی اینک پرستو به جایی دیگر کوچ کرده

مترسک محزون است

طنین قارقار کلاغ ها روحش را خراش می دهند

دلش آوایی دیگر می خواهد

آه مترسک برای چه آغوش گشوده ای؟

پرستو معرفت ندارد او کوچ خواهد کرد

به چه دل بسته ای؟دست هایت را پایین بینداز...لباس پاره پاره،صورت زمخت و

دندان های نخ نمایت پرستو را رام خود نخواهد کرد...وجودت برای هراسانیدن است

به هراس دیگران اکتفا کن

مترسک اشکی برای ریختن ندارد

گه گاهی که باران می گیرد سیل اشک مسیر گونه اش را می پیماید

مترسک می داند پرستو هرگز باز نخواهد گشت اما بی دلیل دستانش را هنوز که هنوز

هست پس از گذشت سالیان به همان حالت نگه داشته

واین در حالیست که در نگاهش تنها یک چیز هوایداست

و آن حسرت است...

منم آن یک زن تنها

منم ان یک زن تنها با قلبی شکسته

منم با باری سنگین بر دوش که کمرم را شکسته

منم با غمی سنگین در دل که وجودم را متلاشی کرده

منم با بغضی بزرگ در گلو که نفسم را بند اورده

منم ان یک زن تنها که زمستان غم انگیز زندگی اش هرگز رنگ بهار به خود نمی گیرد

منم ان یک زن تنها که دریایی در دیده دارم

منم ان یک زن تنها در کوچه پس کوچه های این شهر وحشی

من همان زنم که اینک  دیگران چون کالایی بنجول به او می نگرند

منم ان یک زن تنها که اشکش از بی وفایی یار رنگ خون به خود گرفته

من همانم که ز بس گریه کرده سرمه ی چشمش ریخته

منم ان یک زن تنها که سنگینی اه لب هایش کمر دنیا را خم کرده

منم ان یک زن تنها  که گویی خنده با لب هایش قهر کرده

منم ان یک زن تنها که ضجه هایش اشک سنگ را در می اورد

اری من هویتی دارم به اسم زن...

زنی که اوازه ی تنهایی اش در بوق و کرنا هم پیچیده

اگر زنی تنها باشد منم ان یک زن تنها

کجاس آنی که...

 بر سر میز پوکر به جای ورق با پاره پاره های قبلم قمار می کنند

برنده ی نهایی تکه های قلب شکسته ام را ازان خود می کند

پس کجاس انی که روزی تمام قلب من را بی هیچ حرفی با خود برد؟

بر سر چه بازی می کنید؟

دلی که درونش تهی است؟

دود سیگار فضا را مه الود کرده

چرا این ها اینقدر چندش اور سیگار می کشند؟

پس کجاس انی که من شیفه ی پک زدن هایش بر تنه ی سیگار رولی اش بودم؟

این ها برای چه شراب می نوشند؟

مگر می شود بدون او در عالم مستی سیر کرد؟

صدای موسیقی متال روحم را خراش می دهد

پس کجاس انی که در گوشه ای می نشست و گیارش را بر روی زانوانش می گذاشت و نتی غمگین می نواخت؟

کجاس انی که هنگام خواندش اشک در چشمانم جمع می شد؟

هاه...چه تفاوتی است میان من که یاد او مرا به اوهام می برد و انان که با زدن کک در وهم به سر می برند

پس کجاس انی که با دینش زنجیر قلبم به پایش بسته می شد؟

کجاس ان دلبری که دل  در گروی کمان ابرویش دارم؟

آه بس کنید...احمق ها قلب من خریدنی نیست

پس کجاس انی که اشک هایم اماده ی جاری شدن بر شانه هایش را دارد؟

پس کجاس ان دلبر بی دلی که دل مرا با یک اشاره برد اما  دلی به من نسپرد؟ شاید هم دلی در سینه نداشت که به من دهد

بازی به اخر رسید

افسوس او نیامد و من باید شاهد لت و پار شدن قلبم باشم که برای او می تپید

آه ...من به یک دلبر بی دل  دل می دادم!

من یک کلام آخر را با بغض فریاد زدم خداحافظ و با صدای دور شدن قدم هایت به دنبالت در کوچه

تنها دویدم

نمی دانم آیا هنگام رفتنت اشکی چکاندی برایم یا نه اما من با با دیدگانی تار به رفتنت نگریستم

نمی دانم قلبت را پیشم جا گذاشتی یا نه اما تو بار فتنت تمام وجودم را با خود بردی

نمی دانم گه گاهی یادی ز من کردی یا نه اما من لحظه ای نبود که خیالم به سویت پر نکشد

هنوز هم به یاد دارم آن روز اخر را که باران اشک هایم را می شست

نمی دانم هنوز هم همانند گذشته شیفته ی چشمانم هستی یا نه اما من هرگز راهی برای

رهایی از زندان چشمانت نیافتم

آه کجا برم چال کنم این همه خاطره را؟

در همان کوچه ؟در قبلی که زیر پایت ترک برداشت و شکست؟در نگاه سردو و عاری از

احساست؟

من واهمه ندارم از دیده شدن اشک هایم

واهمه دارم از دیدن تو دست در دست دیگری

واهمه دارم از روزی که قلبت مرا از یاد برده باشد

واهمه دارم از تنها بودن و یاری نداشتن

چه کنم با این همه بغض که گلویم را در مشت خود فشرده؟بشکنمش یا فرو خورم؟

چه کنم با این سیل بی انتها که بر پهنای صورتم جاریست؟

چه کنم با این لبخند های مثل مرگ تلخ که لب هایم را سیاه کرده؟

هنوز هم هر روز با بغض رو به عکست فریاد می زنم خداحافظ و به دنبالت در کوچه تنها می دوم و

در خیالم شانه های پهنت را می بینم که سر دیگری بر روی آن است

آه چه کنم؟چه کنم با این همه ندانستن و دم نزدن؟


دلم فریاد می خواهد...

اه مگر نه اینکه من عزادارم؟

پس دیگر این همه رنگ و لعاب برای چیست؟

برای جشن گرفتن با خاکستر های آرزوهای سوخته ام؟

این سرمه ی لعنتی زیر چشمانم چه می کند؟

این همه سرخاب و سفیداب برای پنهان کردن رنگم که مثل گچ دیوار است؟

این ماتیک برای پنهان کردن لرزش لب هایم است؟

این همه مخفی کاری برای چیست؟

بگذارید ببیند با من چه کرده!

مادر پاک کن آرایش صورتم را...دیگر کسی نیست که آنگونه شیفته نگاهم کند

خسته ام از این همه تظاهر

چشمان گریانم را پنهان کردم اما چگونه این دله لت و پار شده ام را مخفی کنم؟

به من نگویید سکوت کن

دل من فریاد می خواهد

گلویم می سوزد از بس بغضم را قورت دادم

چرا دارید مرا گول می زنید؟ منکه می دانم دیگر بر نمی گردد

مادر در آغوش بگیر جسم بیمارم را...دلم آغوشی امن می خواهد

به من نگویید پاک کن اشک هایت را

دلم بارانی می خواهد بر سنگ قبرش

من به بغضم شکستن را آموختم اما چگونه به چشمانم ندیدنش را بیاموزم؟

مرا به جایی سرد ببرید...بلکه بتوانم آتش وجودم را که خرمن خرمن می سوزاندتم خاموش کنم

مرا به جایی خلوت ببرید... بلکه بتوانم با چشمانی تر به قصه ی دلدادگی ام خاتمه بدهم

آه مادر پاک کن آرایش صورتم را...دیگر کسی نیست که آنگونه شیفته نگاهم کند...


دوستان عزیز نوشته های منکه در حدی نیست که مورد پسند باشه اما اگه کسی گذاشت توی وبلاگ خودش لطف کنه وبلاگ خودم رو با اسمم بنویسه.

در ضمن آقا پسرای گل کامنت خصوصی ندن.



رفتن او مانند دیگران نبود...

شاید چشمان من هم رنگ دریا نبود اما دلی داشتم که وسعتش کم تر از آن نبود.

شاید موهایم روشنایی آفتاب را نداشت اما نگاهم از هر خورشیدی سوزان تر بود.

رفتن او مثل دیگران نبود...

او در حالی در را بر رویم بست و مرا در اتاق خالی تنها گذاشت که من همرا با داد و هوار ضجه می

زدم و او را خیانت کار میخواندم و او همچون سنگی تنها به من زل زده بود.

من او را از خانه ام بیرون کردم و همزمان با صدای بسته شدن در صدای شکستن تارو پودم را

شنیدم.

من از او توضیح می خواستم اما او مهر سکوت بر لبش را نشکست.

حال من در این اتاق خالی سرگردان دنبال دله تیکه پاره ام می گردم که او با خودش برد.

کاش ساعت شنی شیشه ی عمر زمان را می شکست و باز دستانش در دستانم بود.صدای پای

حسرت ها سوهانی می شود بر روح زخمی ام.من قادر به فراموش کردنت نیستم این را می دانم

در حالی که تو مرا میان این چهار ستون آجری تنها گذاشتی.

نه تو مرا محکم در آغوش کشیدی و موهایم را بوسیدی و نه من دستانم را بر گردنت حلقه کردم و

بوییدمت.کاش می شد تو هم مثل بقیه در گوشم زمزمه می کردی زود خواهم آمد و سوار قطار

شوی و من..آه و من دنبال قطار بدوم و چشمان مشکی ام را بارانی کنم.

 سارا گریه نکن...او رفته...او عاشقی بود که لوندی های دیگری او را از تو دور کرد.مهم نیست که

ناخواسته بود خودت می دانی خیانت در قلبت جایی ندارد.

بزار با همان دخترک مو بور ایکیری خوش باشد و تو به دنبال قلبت بگرد.

او بهت گفته بود در نبودش ضجه نزن...پس تو هم ساکت بنشین و به ستون های خانه که قاب

عکس های او به آن آویخته شده بنگر.

من نه قادر به فراموش کردنت هستم و نه قادر به دوباره راه دادن تو در دل کوچکم.


مترسک سر جالیز

مترسک از جنس چوب بود که گونی ای کثیف و پاره پاره به او پوشانده بودند

لب هیش همیشه به لبخندی مضحک که دندان های نخ نمایش را نشان می داد زینت داده شده بود

او مهربان بود اما هرگز کسی نتوانست قلبش را ببیند

کلاغ ها هم دیگر با او دوست نبودند.گاهی با او لج می کردند و موهایش را می کشیدند گاهی هم برای مدت

طولانی ترکش می کردند.

مترسک از تنهایی اش رنج می برد.او با صدای بلند فریاد شکایت سر میداد اما هرگز صدایش به گوش کسی

نرسید.گاهی پنهانی در خلوتش اشک میریخت ولی آن لبخند سرد هیچ وقت خود را پس نزد و دیگران از همین

لخند پنداشتند که مترسک از زندگی اش راضیست.

مترسک چاره ای نداشت...دیگران از پیش این لبخند مصنوعی را بر صورتش حک کرده بودند بدون آنکه بدانند از

سردی اش صورت مترسک ترک برداشته.

او پیر تر و پیرتر میشد و هنگام مرگ زیر لب زمزمه کرد:اسمم را می گذارم الهه ی تاریکی تا هنگامی که می

میرم یادگاری از من بماند.

مترسک نیاز به استراحت داشت اما همچنان مثل چوب سر جایش ماند.بوی گند جنازه اش همه جا میپیچید اما

نمی دانم چرا کسی این بو را حس نکرد!

مترسک مهربان مرد ولی هرگز ناقوس های مرگ به احترامش به صدا در نیامدند!

خماری من از نزدن کک نیست از دوری توست

بوی دود تنم بوی سیگار نیست بوی بی وفایی هایم هست

مستی من برای سر کشیدن بطری مشروب نیست

برای غم از دست دادن توست که عقل را از سرم پرانده

اه...دیگر مستی هم دوای دردم نیست

لعنت به تو سارا و ان چشم هایت که اشک را بر چشم دیگری نشاندی

چه بی صبرانه در عالم خود انتظار مهر لب هایت را بر پیشانی اش کشید

چه بی رحمانه او را در انتظار لب های تبدارت سوزاندی

بهتر نیست دهانت را ببندی و شعار ندهی؟

هر دفعه از بی وفایی دم زدی...اما اینک نوبت کیست؟

در تنهایی ات هر دم اسمش شعله کشید بر روی لب هایت

هر دم با یاد خاطراتش اشک امد بر چشمانت

اما دیگر او نیست...

و الهه ی تاریکی ماند با دنیایی حسرت


چه فریبت داد لعنتی؟

موهای بلوند؟ ماتیک لب ها؟ لاک ناخن ها؟

 من در حال سقوطم ...جاذبه ی سیاهی اس پیک مرا درون خود میکشد

در حالی که حکم دل است!

پس چرا اس حکم دست من نیست؟

اه من چقدر احمقم...موهای بلوند, ماتیک لب ها,لاک ناخن ها, دل حاکم را از

من ربود

پس چرا سایه ی سیاه غلیط دور چشمان مشکی ام را نمیبینی؟

چرا تار های سفید موهایم را میان انبوه پرهای کلاغ نمیبینی؟

این ها نتوانست فریب دهد؟

چرا روزه ی کلام گرفته ای؟

هاه چه اسان توانست با عشوه هایش دلت را تصاحب کند...لعنت


بالاتر از سیاهی رنگی نیست

سلام خدمت دوستای نازنینم.

میدونیم چند سال پیش یه اهنگی خونده شد به اسمه مشکی رنگه عشقه از رضا صادقی.

خودم این اهنگ رو چند باری به جبر گوش دادم.از مزخرفی رو دست نداره.

حتی شاهد هستیم هنوز توی بعضی از فیلما این جمله تکرار میشه یا مثلا اگه کسی تیریپ مشکی

بزنه بهش میگن زیره سرت بلند شده؟اخه مشکی رنگه عشقه!!!!!!!!!!!!

دلم میخواست اقای صادقی رو از نزدیک میدیدم میگفتم واقعا این ابتکار فاجعه از کجا به ذهنش

رسید؟

تعریف من با شما خیلی متفاوته

مشکی مث دستگاه نوار قلب میمونه که روی یه صفحه چندتا خط امید هست

مشکی مثLCDخاموش که هرچی با نگاهت دنباله تصویری, نمی بینی پس مشکی یهنی دنباله بی

نهایت بودن

مشکی مث رنگه بعضی قهوه جوش ها که با اینکه قهوه ش تلخه اما بهت ارامش میده

مشکی مث موهای مامانیا(مامان بزرگا)که طی سالها موهاشون سفید میشه

و وقتی البومه جوونیاشون رو نگاه میکنن اه میکشن...مشکی یعنی افسوس

مشکی مث چشمای الهه ی تاریکی که اگه قدرت درکت بالا باشه توی دنیای کلمه ی  چشماش گم

میشی

مشکی مث سنگ بازالت,سخت و محکم پس یعنی قدرت

مشکی مث کاغذ دیواری مشکی که با اینکه رنگای دیگه فراوونند اما چشم ادم رو مشکی جذب

میکنه و رنگای دیگه از جذابیت تشون کم میشه...پس مشکی یعنی نبرد

مشکی مث اسمون شب که وقتی زمین رو توی اغوشش میگیره شهر میره زیره خلسه

مشکی مث رنگ شراب عشقی که یه مدت زهر مارش میکردی ولی حالا گندیده و تیره شده

اینا دیدگاه منن از مشکی

شاید از نظره شماها کوته فکری باشه با توصیفاتم.اما من نبرد ... قدرت... فنا...افسوس و خیلی

چیزای دیگه رو توی مشکی دیدم

از نظره تو مشکی مفهوم چیه؟

                              

اه کاش انان بدانند من افسرده نیستم...


برای خودم مینویسم چون گرگ صفت هایی مث تو ارزش سیاه کردن کاغذ را ندارند

برای خودم مینویسم عروسکی شاید زیبا و شکننده که هنگامی که از خواب پرید خودش را در سطل اشغال

دل اربابش یافت

باری خودم مینویسم که مدت ها در غمکده ی تالار ماندم اما تو در حرم سرایت مشغول عیش و نوش با

دوشیزگان قلابی بودی

برای خودم مینویسم که هر شب به انتظار امدنت چشم به در میدوختم اما تو با رقاص های سرسرا هم بستر

میشدی

ارباب برو و به رقص عروسک های خیمه شب بازی ات بنگر

فراموش کن روزی عروسکی داشتی که عاشقانه دوستت داشت...موهایت را نوازش میکرد...

یواشکی گونه ات را میبوسید و پا به فرار میزاشت...

ارباب به  بی شرمی هایت ادامه بده...از نگاه کردن در چشم هایم واهمه نداشته باش

بدان دیگر سنفونی صدایم که در گوشت زمزمه میکردم

you are the best reason for me to live.

مفهوش را از دست داده...


من خوشحالم شاید خیلی بیشتر از بعضی شماها که سعی دارید غم هاتون رو زیره اون لبخند زکوند پنهون کنید...

بدونید من خیلی از شماها خوشحال ترم که شاید به زور مسکن مخوابید اما من راحت پلکامو میبندم...

اه کاش بدانید من افسرده نیستم...تمام یادگاری ها را اتش زدم و عشقش را در قبرستان قلبم دفن کردم

کاش بدانید من یک زامبی نیستم...

من زنگی میکنم نه روزمرگی...

خواهش میکنم از کسایی که اگه میخوان بگن غمگین نباش و اینا اصلا نیان وبلاگم

چون خیلی عصبی میشم...من واقعا حالم خوبه...گفتم که شاید خیلی خوشحال تر از شما

دریا...

چقدر من دریا رو دوست دارم

دریا منو  یاد تو میندازه...مغرور و طوفانی

منم همیشه شبیه شن ها بودم

با اینکه بهم میکوبیدی و ناراحتم میکردی با این حال بازم ارومت میکردم

گذشته ها همیشه من سرمو میزاشتم روی شونت به دریا خیره میشدیم و اینده واهی میکردیم

چقدر ارزوهامون رنگاوارنگ و بچگونه بود

حالا دوباره من روی شن ها نشستم و به دریا خیره شدم اما جای شونه ی تو سرمو روی تخته سنگ گذاشتم

دریا داره با نگاهش ازم میپرسم پس تو کجایی؟

بهش چی بگم؟بگم واسه اولین بار الهه ی تاریکی تنها اومده پیشت؟

از بی معرفتیات بگم؟

بگم این سری هیشکی نیست منو لای شنا(شن ها)دفن کنه؟

روی تن خسته ی ساحل مینوسم

الهه ی تاریکی رنگ باخته...

دریا جمله مو پاک میکنه و مینویسه ابی باش مثل دریا

مینویسم الهه ی تاریکی داغون شده

دریا مینوسه مغرور باش مثل دریا

دوباره مینویسم الهه ی تاریکی بی عاطفه شده

اما میدونم جوابش چیه...مهربون باش مثل شن ها

میرم توی اب...جلوتر

دلم میخواد ببینم ته این دریا کجاس؟

اب تا گردنم رسیده...یه دستم بیرون اب نگه داشتم ...روی دستم اسمه تورو نوشتم

میخوام همه بدونن با ارزش ترین چیزم تو دنیا چیه که واسش این همه جنگیدم

انقدر میرم جلو که حتی دستمم میره زیره اب

دارم غرق میشم

چه حس خوبیه...انگار روحم داره پرواز میکنه...

کف دستمو نگاه میکنم اسمت کم رنگ شده

دریا داره خاطراتتو میشوره و با خودش میبره

دیگه اسمت کاملا پاک شده ولی من دیگه توانبرگشتن به ساحل رو ندارم

چشمام خماره انگار روی پلکام سرب ریختن

دارم هر لحظه بیشتر میرم زیره اب...پلکام بسته میشه

                                                                 ***

اروم چشمامو باز میکنم

غروب شده...انگار دریا داره بهم لبخند میزنه

روی شن ها برام نوشته

                                  ((الهه ی تاریکی اگرچه اسمش سیاه هست اما ابیست مثل دریا))

صدای خنده هاشو میشنوی؟

از اتاقه بغلی میاد...دیگه فراموشت کرده

یادته تا 6 ماه پیش صدای گریه ش از اون اتاق بیرون میومد؟

نه تو نشنیدی...اون موقع کر بودی

نفرته توی وجودشو حس میکنی؟

تا 6 ماه پیش فقط نسبت بهت یه حس داشت عشق

چه حسه مضحکی بود...طفلکی زندگیشو پای این حسه مزخرف زد پای قمار

اما تو این عشقو حس نکردی.اون موقع کرخت بودی

برق توی چشماشو میبینی؟

یادته 6 ماه پیش توی چشمام همش اشک بود؟

نه تو یادت نمیاد...تو کور بودی و اشکاشو ندیدی

پس حالا چرا پشت اتاق واستادی؟

گم شو برو که حالش ازت بهم میخوره

دیگه برگشته به زندگیه عادی... بی تفاوته

دیگه بر نگرد


یک روز  بارانی باز خواهی گشت

روزی که اشک هایم به اوج خود میرسند

یک روز بارانی باز خواهی گشت

روزی که قلبم 200000بار در ثانیه میتپد از دلتنگی ات

یک روز بارانی باز خواهی گشت

روزی که اسمان هم بغضش را میشکند

یک روز بارانی باز خواهی گشت

روزی که با تو از نگفته ها  خواهم گفت

یک روز بارانی باز خواهی گشت

روزی که لب هایم بعد از سال ها رنگ لبخند را میبینند

یک روز بارانی باز خواهی گشت

روزی که اشک هایم را با دستان گرمت پاک خواهی کرد

یک روز بارانی باز خواهی گشت

روزی که کلاغ ها لباس سیاهشان را از تن در می اورند

بک روز بارانی بار خواهی گشت

روزی که میتوانم به تو تکیه کنم

یک روز بارانی باز خواهی گشت

روزی که من تا مرگ فاصله ای ندارم

یک روز بارانی باز خواهی گشت

روزی که خاطره ها برایمان زنده خواهند گشت

من تا ان روز لب پنجره مینشینم و به اسمان مینگرم تا یکبار دلیل گریه اش من و تو باشیم...


محکوم شده...

الهه ی تاریکی چشمانش را به لب های ارباب _کوه غرور_میدوزد

چه بیخیال گفت الهه ی تاریکی محکوم به مرگ

انگار الهه ی تاریکی هم از همان رقصنده های تالار بود

هنگام ادا کردن این جمله ارباب گذشته اش را فراموش کرده بود

گذشته ای که در ان دم از عشق الهه میزد و از تاریکی فام و پاکش سر مست میشد

صدا ها برای الهه گنگ اند

نمیشود...نمیبیند...حس نمیکند...از تالار جایی که در ان هوا برایش تعفن اور است بیرون می اید

پاهایش او را میکشند

طناب دار گردن الهه را نوازش میدهد

بدون اینکه ارباب او را بکشد خودش زودتر از این دخمه رفت

تنها نامه ای در اسمان شب نوشت که ارباب هنگام دیدنش وجودش لرزید

من الهه ی تاریکی را باکی از مرگ نیست...

در زندان چشمانت مرگ را تجربه کردم

من محکوم میشوم به جرم بی گناهی

به جرم هوس بازی های ارباب مغرور

ارباب بترس...از یادگاری ام شب بترس...از سمفونی ناله هایم بترس...از چشمان سیاهم که لحظه ای رهایی

نمی کند بترس


الهه ی تاریکی  بعد از دوشیزه ی سیاه کینه به خاک سپرده شد

طفلکی زجر کش شد

سرمه ی چشماش ریخته بود... زیره چشماش گود رفته بود.. .لباش کبود شده بود

لای موهای مشکی پر کلاغیش رنگ سفید تو چشم میخورد

برایش طلب امرزش کن

کلاغ ها با بغض میخوانند... از دست دادن دوستشان غم انگیز است

اکنون دخترک چشم ابرو مشکی و اخمو زیره خروار ها خاک خوابیده است

کسی نمیخواد با الهه ی تاریکی وداع کنه؟؟؟؟؟؟؟

اشکال نداره الهه مهربون بود...از این نامردیا زیاد دیده بود

خاک خودش روی  بدن الهه میریزه...کسی نیست باهاش وداع کنه

الهه ی تاریکی رفت تا دوباره صبح شه و دروغ ها از سر گرفته شن

الهه دختر خوبی بود...برایش طلب امرزش کنید...

از خدا براش میخوایم که توی اون دنیا در ارامش باشد


بهشتی امیخته در جهنم(فصل 2)

ادوارد دیگر توان مقاومت نداشت.باید با هیلاری صحبت میکرد.

بعد از نیمه شب به سمت عمارت هیلاری حرکت کرد.

خیلی راحت انگار که داره روی زمین راست راه میره از دیوار عمارت بالا رفت.از پنجره وارد اتاق خواب هیلاری

شد تا به اتاق امد ببیندش

زمانی که برای خواب هیلاری با چهره ای خسته در حالی که زیر لب اهنگی را زمزمه میکرد وارد اتاقش شد

ابتدا متوجه حظور ادوارد نشد  اما هنگامی که مشغول شونه کردن موهاش بود ادوارد را دید که پشت سرش

ایستاده...


ادامه نوشته

بهشتی امیخته در جهنم(فصل 1)

اول از همه خدمت همگی سلام.

تبریک به همه بچه مدرسه ایا مثل خودم که سال تحصیلی تموم شد.

البته امسال خیلی اشکه من درومد.

شاید واقعا همش در حال زار زدن بودم که همچنان ادامه داره.

امیدوارم که ساله اینده دیگه معکوس شه و فقط خنده رو لبام باشه.

از همتون که انقدر مهربونید و واسه دوستم ناراحت شدید ممنون.همینطور واسه دعاهاتون.

اما داستان!!!!!

من توی داستانم اسمه شخصیت هارو خارجی برداشتم.

چون احساس کردم که واقعا به داستان نمیخوره که بخوام پری و زری و اردلان و جلال بر دارم!

 حتما نظراتتونو راجبه داستان بگید تا اگه بد بود من کلا دیگه قلم دستم نگیرم.

یه چیز دیگه اینکه داستانمو سر سری نخونید. بزاین سره وقت.

داستان توی ادامه مطلب.


ادامه نوشته

معجزه وجود نداره...

منتظره یه معجزه ست...

شاید بشه

هاه...نه بابا اون ماله قدیما بوده

الان التماس میکنم

دعا میکنم

نذر میکنم

زار زار گریه میکنم

خدارو تهدید به کشتنم میکنم

مث ادمای لال خفه میشمو میشینم سره جام

اما معجزه نمیشه

اون بر نگشته و من باید منتظر بمونم تا ببینم کی تصمیم میگیرن اعضاشو پیوند بزنن

فک کن...قلبش بره تو سینه ی یه ادمه دیگه

از اعضای یه فرشته واسه بدن یه انسان استفاده کنن

اینا برای منکه فقط باید مبهوت نگاه کنم خیلی گرون تموم میشه

بهم میگن ظاهرتو حفظ کن...

بده اگه بیاد با این ریخت ببینتت

اما کاشکی شبا نیاد پیشم

اونوقت خیلی بد میشه این همه ظاهر سازی فنا بره

ناراحت میشی منو با چشمای ورم کرده ببینی؟

ناراحت میشی منو با اندامه لاغر ببینی؟

نه نمیشی...اگه میشدی که میومدی پیشم

بازم بهم امیدای مسخره میدادی و منم چون بهترین رفیقم داره برام حرف میزنه سکوت میکردم و سر تکون میدادم

بیا دیگه

خیلی وقته کسی فانوسو برام روشن نکرده

دارم تو این راه لعنتی گم میشم

بهت مجوز اومدن نمیدن نه؟بهت میگن حالا حالا ها مهمون مائید؟

خدایا غیره این فرشترو بزن.

من بهش احتیاج دارم...بزار بیاد پیشم بعد دوتایی باهم میایم پیشت

خدایا فرشته ی منو برگردون...


در این جماعت نامرد!!!


او رفت و الهه تنها ماند  بعد از مدت ها محبت کردن

این است سرگذشت من

بی کمو کاست

و حال من مانده ام دختری تنها که دیگران با نگاهایشان او را میبلعند

دختری که دیگر شاهزاده ای را ندارد تا با عشق برایش شروع به رقصیدن کند

دختری که دیگران با طمع به او مینگرند و منتظرند تا الهه از ان شان شود

الهه همرا با رقص زار زار گریه میکند

اشک هایش بی محابا بر روی گونه هایش میلغزند

او در جمع به دنبال یه مرد است

اما در این جمع همه نامردن

او سعی دارد با اشکایش دردش را به دیگران بفهماند تا کسی نجاتش دهد

اما انها با بی غیرتی به اندامه الهه چشم میدوزند و در حالی که در مستی به سر ببرند الهه را تشویق میکنند

الهه احساس میکند با هر حرکت ابرویش بیش از بیش از بین میرود

اما نه این ابروی الهه نیست که بر باد رفته همین مردان که حریصانه به فکره کندن از من هستند

ابرویشان را به حراج گذاشته اند

همین مردانی هر کدام ارزوی بودن با مرا دارند و سعی دارند مرا ماله خود کنند

با ظرافت حرکات را انجام میدهم

در حالی که به خود و این جماعت گرگ لعنت میفرستم

به خود لعنت میفرستم که باید به جرم عاشقی هر انگ و تهمتی را تحمل کنم

به خود لعنت میفرستم که به خاطره دیدن یه مرد باید در میان یک عده بی ناموس شروع به رقصیدن کنم

و این است عاقبت الهه بعد از او

بی کمو کاست

در حالی که چشم انتظار رسیدن یک مرد در این جماعت نامرد است...


من خودتو میخواستم...

تو از من جدا میشوی

و من چه اندوهناک دنبالت میدوم

هرچه به سمتت میام ازت دورتر میشم...

الهه از خواب میپرد...صورتش از عرق واشک خیس شده...

عروسکش را به خود میچسباند و هق هق میکند

مادرش او را در اغوش میگیرد اما الهه اروم نمیشه

دیگه حتی توی اغوشه مادر هم احساسه امنیت نمیکنه

مامان میگه فقط یه خواب بوده

اما نه مامان نمیدونه این حقیقته

ترجیح میدهد تنها باشد...عروسکش که هدیه ی تولدش از اونه به حالش گریه میکنه

تنها این عروسک مانده از یک سال عمر بر باد رفته ی الهه

سارا برای میلاد در بین تقویم گذشته گم شده

هر وقت کسی نگام میکنه بهم هیچی نمیگه

همه میگن دختره تنهاس گناه داره

هر وقت خطا میکنم سرزنشم نمیکنن میگن

دختره تنهاس گناه داره

هر وقت دیوونه میشم هیچی نمیگن

دختره تنهاس گناه داره

اما من اینارو نمیخواستم

من خودتو میخواستم...یه چوب یه سنگ یه مجسمه به اسمه میلاد...

اینا زیادیه؟

اهای با توام...

بیا ببین منو...

بیا دنباله اون غروره همیشگی  توی چشمام بگرد

پیداش نمیکنی...غرورم شکسته

از بس برات اشک ریختم سرمه ی چشمام ریخته...چشمام کم سو شده

و تو چه بی انصاف به رفتنت ادامه میدهی و مرا در تقویم گذشته دفن میکنی..



هشدار!!!

هشدار!!!

الهه داره میمره...

الهه داره میمیره و اون حتی از اشکای شبش هم خبر نداره...

نفس کشیدن برای الهه ممنوع شده...

خودش اینو حس میکنه

الهه ضعیف شده

حتی قادر به تحمل وزن خودش هم نیست

اما اون خبر نداره با هر اشکی که الهه براش میریزه ذره ذره ی وجودش اب میشه

کاشکی این اشکا نبودن تا دل تنگیمو برای تو به همه نشون ندن...

هر وقت کسی پشت سرت بد میگه بغضی که تو گلومه مانع طرفداریم از تو میشه

میدونم دیگه تو نمیای

اما نمیدونم چرا هنوز چشم به راهم

میترسم دیکه هیچ وقت نبینمت

خیلی وقتا دلم میخواد صداتو بشنوم اما میترسم اشکام عذابت بده

همه ی اینارو برای تو مینویسم

اما ایا تو اصلا خوندیشون؟

میدونم دیگه عشقه من تو دلت مرده

اما عشقه تو,تو دله من نمرده

تو عهدتو شکوندی اما من هنوز بهش پایبندم

میدونم باید طاقت بیارم

اما تا کی؟

تا زمانی که دیگه نا امید بشم و کاتر روی شاهرگم شروع به رقصیدن کنه؟

الهه رنگ باخته...

اصلا مگه رنگیم بدون تو وجود داره که باهاش خو بگیرم؟

کمک...

یکی الهه رو ارومش کنه...

اون داره میمیره...



اتل متل الهه...

اتل متل یه پسر

که اون قدیم قدیما

حسرتشو میخوردن

تمومی دخترا


اتل متل یه دختر

دردونه ی پسر بود

هرجاکه پسر میرفت

دختره هم باهاش بود


اون عاشقه پسر بود

پسر عاشقه اون بود

به گفته ی رفیقاش

پسر چه مهربون بود


یه روز افتابی

پسر تنها گذاشتش

عازم جاده ها شد

دخترو جا گذاشتش


چه روزای سختی بود

اون روزای جدایی

چه سال های بدی بود

ایام بی وفایی


چه لحظه ی سختی بود

اون لحظه ی رفتنش

اما بدتر از اون بود 

لحظه ی برگشتنش


سارا به او سلام کرد

اون فقط نگاش کرد

ادای احترام کرد

اونم فقط نگاش کرد


خاک کفش اونو

سرمه ی تو چشاش کرد

هی اونو بغل کرد

اونم فقط نگاش کرد


سارا براش زبون ریخت

دو صد دفعه صداش کرد

پیش چشاش ضجه زد

اونم فقط نگاش کرد


سارا به فکر اون

اون به فکر سارا

گاهی تو فکر دیروز

گاهی تو فکر فردا



اتل متل یه دختر

که بر عکس قدیما

براش دل میسوزونن

تمومی دخترا


(این شعر ماله من نیست.فقط خودم تغییرش دادم)

بزار برم...

من...رها شده توی یه قفس...

حالا که بعد از مدت ها اومدی منو حبس کردی

میترسی منو از دست بدی

یادته زمانی که گفتم وجودم ماله تو اونو ازم قبول نکردی؟

حالا بزار من برم

من دگه متعلق به تو نیستم

من دیگه متعلق به هیشکی نیستم

من فقط خودمو دارم...

از تنها بودنم احساس ارامش میکنم...تا اینکه با تو باشم

من یه الهه م...من وجود دارم تا اوج بگیرم...وجود دارم تا تنها باشم

مانع اوج گرفتنم نشو...

من میترسم...از این جا موندن...اینجا الوده س...میترسم منم الوده شم

میترسم ارزوی پرواز به دلم بمونه...

میترسم بالای قشنگم بسوزه...

بزار من برم...من ازادم

با حبس کردنم چیزی گیرت نمیاد

مدت هاست به نگه داشتنم ادامه دادی با اینکه من بدون اوج گرفتن... توی قفس مرده م...



الهه به جای اوخ گرفتن سقوط کرد اما هنوز زنده س...

خاطراتت دارن  منو ترک میکنن در حالی که دارم بهشون التماس میکنم

اونا میرن و عطر تن تورو از من دریغ میکنن

اونا میرن و منو با یه دنیا درد تنها میزارن

تو زودتر خاطراتمو از ذهنت پاک میکنی و واسم چاره ای نمیذاری جز تنها نشستن و گریه کردن...

در حالی که دیگه حتی تو خاطراتتم یادی از من نیست

اره من باید تنها بمونم

این سهمه منه از دنیا

هیچ شکایتی ندارم

هیچ گله ای نمیکنم

یه لحظه یاد اون جمله ی لعنتی میوفتم

دوست دارم...

حالم ازش بهم میخوره

هنوز از طمع بده این زهر ماری دهنم تلخ میشه...

تلخ مث همه ی زندگیه من...

اره بدون با وجوده اینکه دیگه نیستی من سالمم

بدون با اینکه از درون تهی ام اما به ظاهر از عشق پرم

بدون من نشکستم...خورد نشدم....

بدون هنوز وایستادم ...

بدون برنده تو نیستی...من یه برنده م تو لباس بازنده

بدون دیگه چیزی از چشمام به اسم اشک برات نخواهد چکید...

بدون دیگه زندگی ای برام وجود نداره که بخوام توش با تو اینده واهی کنم

من همه ی اون احساسات و علایق تقدیم تو کردم

بیا ببین دیگه از من چیزی نمونده که بخوای خورد کنی...

بیا هر کاری میخوای با من بکن...

دیگه نه صدایی مونده واسه فریاد زدن نه اشکی واسه ریختن

همه ی اینا توی همون زندگی نکبتی که جاش گذاشتم بودن...

بدون من هنوزم هستم و خواهم بود...

هرگز نمیمیرم

الهه به جای اوج گرفتن سقوط کرد اما هنوز زنده س...

پرهای الهه سوخته...حالا داره دیوونه وار خودشودو به درو دیوار میکوبونه اما فایده ی نداره

پرواز کردن برای الهه ممنوع شده

اما دلم به این خوشه که قوی شدم...

دیگه اغوشه گرمت روی من اثری نداره

به جرات میتونم بگم برام بغل کردن یه اجر از تو لذت بخش تره...

حالا خودت قضاوت کن...برنده ی اصلی کیه؟