دلم فریاد می خواهد...
پس دیگر این همه رنگ و لعاب برای چیست؟
برای جشن گرفتن با خاکستر های آرزوهای سوخته ام؟
این سرمه ی لعنتی زیر چشمانم چه می کند؟
این همه سرخاب و سفیداب برای پنهان کردن رنگم که مثل گچ دیوار است؟
این ماتیک برای پنهان کردن لرزش لب هایم است؟
این همه مخفی کاری برای چیست؟
بگذارید ببیند با من چه کرده!
مادر پاک کن آرایش صورتم را...دیگر کسی نیست که آنگونه شیفته نگاهم کند
خسته ام از این همه تظاهر
چشمان گریانم را پنهان کردم اما چگونه این دله لت و پار شده ام را مخفی کنم؟
به من نگویید سکوت کن
دل من فریاد می خواهد
گلویم می سوزد از بس بغضم را قورت دادم
چرا دارید مرا گول می زنید؟ منکه می دانم دیگر بر نمی گردد
مادر در آغوش بگیر جسم بیمارم را...دلم آغوشی امن می خواهد
به من نگویید پاک کن اشک هایت را
دلم بارانی می خواهد بر سنگ قبرش
من به بغضم شکستن را آموختم اما چگونه به چشمانم ندیدنش را بیاموزم؟
مرا به جایی سرد ببرید...بلکه بتوانم آتش وجودم را که خرمن خرمن می سوزاندتم خاموش کنم
مرا به جایی خلوت ببرید... بلکه بتوانم با چشمانی تر به قصه ی دلدادگی ام خاتمه بدهم
آه مادر پاک کن آرایش صورتم را...دیگر کسی نیست که آنگونه شیفته نگاهم کند...
دوستان عزیز نوشته های منکه در حدی نیست که مورد پسند باشه اما اگه کسی گذاشت توی وبلاگ خودش لطف کنه وبلاگ خودم رو با اسمم بنویسه.
در ضمن آقا پسرای گل کامنت خصوصی ندن.
بعضی ها میگویند دنیا در برابر اتش به پایان میرسد...بعضی ها میگویند در برابر یخ...با طعمی که من از شورو شوق چشیده ام با ان هایی که اتش را ترجیح میدهند موافقم...اما اگر بنا باشد دوباره فرو بریزد فکر میکنم به اندازه ی کافی نفرت را میشناسم که بگویم یخ برای نابودی یک دنیا کافیست و کفایت میکند...